رفتن به مطلب
تبلیغات در اینترنت

به رمان دونی خوش آمدید

تبلیغات در انجمن ما ( تعرفه تبلیغات )
تبلیغات در اینترنت
تبلیغات در اینترنت
  • اطلاعیه ها

    • MiladAmini

      تذکر   دوشنبه, 19 تیر 1396

      مطالب قرار گرفته در رمان دونی توسط مدیران مربوطه بصورت دائم بررسی میشوند و چنانچه کاربری قوانین انجمن را رعایت ننماید و یا به مقدسات توهین نماید و یا به نشر مسائل غیر اخلاقی،شرعی و مبتذل بپردازد از طریق مراجع قضایی قابل پیگیری خواهد بود.
    • MiladAmini

      راهنما   دوشنبه, 19 تیر 1396

      جهت تایید اکانت برای تایپ رمان به مدیریت @MiladAmini پیام ارسال نمایید

ZOHRE ZARE

بازنشسته
  • تعداد ارسال ها

    67
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    7

آخرین بار برد ZOHRE ZARE در 27 فروردین

ZOHRE ZARE یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

203 Excellent

7 دنبال کننده

درباره ZOHRE ZARE

  • درجه
    کاربر دو ستاره
  • تاریخ تولد 6 اردیبهشت 757

آخرین بازدید کنندگان نمایه

441 بازدید کننده نمایه

حالت

  • خوشحال
  • احساس فعلی خوشحال
  1. اشعار حافظ

    پیشتر وقتی دیوانو باز کردم و غزل زیبای شماره ۱۴۱ برام باز شد حس خوبی بهم دست داد پر از معنی بود دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار طالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد ساقیا جام می‌ام ده که نگارنده غیب نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد آن که پرنقش زد این دایره مینایی کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد
  2. اشعار حافظ

    دلم خواست این تاپیکو بزنم چون حس کردم جاش خیلی خالیه همدم من دیوان حافظه بیشتر عاشق غزلیاتشم ...روح ادمو اروم میکنه حس خوبی به آدم میده... :)
  3. آموزش نویسندگی

    سلام خدمت عزیزای دلم یه متن خیلی ادبی راجب یک موضوع مهم اماده کردم که خدمتتون عرض میکنماز ارکان اصلی رمانا شخصیت های رمان هستند که باید راجبش حرف ها زد بخش ۲)شخصیت پردازی شخصیت پردازی, گزینش ، کنار هم قرار دادن و مرتبط نمودن معنای شماری از شخصیت های تعریف شده ی دنیا با هم دیگر در بیان است. در شخصیت پردازی باید یک شخصیت را در روایت ساخت و پرداخت! نویسنده می تواند از دو طریق یک شخصیت را به مخاطب نشان دهد ۱. مستقیم یا صریح: نویسنده صریحا از طریق راوی یا خود شخصیت یا شخصیت دیگری به مخاطب میگوید که آن چه ویژگی هایی دارد! ۲.شخصیت پردازی غیر مستقیم یا ضمنی: مخاطب باید خودش با توجه به افکار شخصیت یا سخنان او یا ظاهر و رفتارش ویژگی های شخصیت او را دریافت کند.
  4. پایان داعش،خبر اول جهان اسلام

    پیروزی ارتش و نیروهای مقاومت بر داعش در عراق و سوریه و برچیده شدن خلافت خودخوانده این گروه تروریستی، مهر بطلان بر ماموریت محوله بیگانگان به تکفیری های وهابی- صهیونیستی در به آشوب کشیدن خاورمیانه و ایجاد کینه های عمیق میان قومی و مذهبی در منطقه خورد. پایگاه اطلاع‌رسانی KHAMENEI.IR متن پاسخ رهبر معظم انقلاب اسلامی به نامه‌ سردار سرلشکر پاسدار حاج قاسم سلیمانی فرمانده نیروی قدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درباره پایان سیطره شجره خبیثه داعش را منتشر کرد. بسم الله الرحمن الرحیم سردار پر افتخار اسلام و مجاهد فی سبیل‌الله آقای سرلشکر حاج قاسم سلیمانی دام توفیقه خدای بزرگ را با همه‌ی وجود سپاسگزارم که به مجاهدات فداکارانه شما و خیل عظیم همکارانتان در سطوح مختلف، برکت عطا فرمود و شجره‌ی خبیثه‌ئی را که به دست طواغیت جهان غرس شده بود، به دست شما بندگان صالح در کشور سوریه و عراق ریشه کن کرد. این تنها ضربه به گروه ستمگر و روسیاه داعش نبود، ضربه‌ سخت‌تر به سیاست خباثت‌آلودی بود که ایجاد جنگ داخلی در منطقه و نابودی مقاومت ضدّ صهیونیستی و تضعیف دولت های مستقل را به وسیله رؤسای شقیّ این گروه گمراه هدف گرفته بود. ضربه بود به دولتهای قبلی و کنونی امریکا و رژیم های وابسته به آن در این منطقه که این گروه را به وجود آوردند و همه گونه پشتیبانی کردند تا سلطه‌ نحس خود را در منطقه‌ غرب آسیا بگسترانند و رژیم غاصب صهیونیست را بر آن مسلط سازند. شما با متلاشی ساختن این توده سرطانی و مهلک نه فقط به کشورهای منطقه و به جهان اسلام بلکه به همه ملتها و به بشریت خدمتی بزرگ کردید. این نصرتی الهی و مصداق: و ما رمیتَ اذ رمیت و لکن الله رمی بود که به خاطر مجاهدت شبانه روزی شما و همرزمانتان به شما پاداش داده شد. اینجانب صمیمانه به شما تبریک میگویم و با این حال تأکید میکنم که از کید دشمن غفلت نشود.آنهائی که با سرمایه گذاری سنگین این توطئه ی شوم را تدارک دیده بودند آرام نخواهند نشست سعی خواهند کرد آن را در بخشی دیگر از این منطقه و یا به شکلی دیگر دوباره به جریان افکنند. حفظ انگیزه، حفظ هوشیاری، حفظ وحدت، زدودن هر پسماند خطرناک، کار فرهنگی بصیرت افزا و خلاصه، آمادگی‌های همه جانبه نباید فراموش شود. شما را و همه‌ برادران مجاهد از کشورهای عراق و سوریه و دیگران را به خدای بزرگ می‌سپارم و به همه‌ی شما سلام و دعا می کنم.والسلام علیکم و رحمةالله ۳۰ آبانماه ۱۳۹۶ سید علی خامنه ای
  5. کلیشه ننوشتن را قورت بده

    جدیدا شروع کردم به حقیقت نویسی ! چون حس می کنم مردم زیاد دوست دارن حقیقتو بشنون نه اینکه محتوای داستان رو ارایش کنیم و دروغ تحویل مردم بدیم مثلا دو تا عاشق که اولش از سر غرور از هم دور میشن ولی دوباره سر راه هم قرار می گیرن ...یکم دور از واقعیته به نظرم!
  6. واکاوی ترانه ی قدیمی زهره

    واکاوی ترانه‌های قدیمی *‏ قسمت اول یاد از آن روزی که بودی زهره یار من دور از چشم رقیبان در کنار من حالیا خالی است جایت ای نگار من در شام تار من آخر، کجایی زهره *** یاد داری زهره آن روزی که در صحرا دست‌اندر دست هم گردش‌کنان تنها راه می‌رفتیم و در بین شقایقها بود عالم ما را، لطف و صفایی زهره بود هنگام غروب و آن روز پر زیبا ایستادیم از برای دیدنش آنجا تکیه تو بر (کلمه ناشایست ،فیلتر شده)‌ام دادی سر خود را گفتیم و ما تنها، بس رازهایی زهره چون یقین کردی که در عشقت گرفتارم طرد گشتی و نمودی این چنین خوارم خود نکردی فکر آخر نازنین یارم من همچو تو دارم، آخر خدایی زهره * قسمت دوم ای باد صبا، بهر خدا بوی که داری؟ حبیبم بوی که داری؟ این بوی خوش از سلسله موی که داری؟ جان جانم موی که داری؟ حبیبم موی که داری؟ خرم شده بستان ز تو ای باد بهاری این خرمی از روی که و بوی که داری؟ بوی که داری؟ ای عزیز بوی که داری؟ ای ای کاش بدانستم یک آرزوی دل تا خود تو به دل آرزوی روی که داری؟ تا خود تو به دل آرزوی روی که داری؟ جانم جانم روی که داری؟ عزیزم روی که داری؟ ای یار دل، آه ای دل ما روی دل از جمله جهان سوی تو داریم تو روی، تو روی دل و قبله جان سوی که داری؟ عزیزم سوی که داری؟ حبیبم سوی که داری؟ گردیده «مؤید» گردیده مؤید ز چه فکری تو پریشان در سر مگر اندیشه گیسوی که داری؟ ای عزیز دل، در سر مگر اندیشه گیسوی که داری؟ صبح روز اوّل بهمن سال ۱۳۳۷ اتومبیلی به رانندگی بیژن ترقی،ترانه‎‌‎سرای نامدار آن روزگار، با شتاب وارد محوطه بیمارستان هزار تختخوابی تهران شد و از مسئولان اورژانس آن بیمارستان (امام خمینی امروزی) کمک خواست. آنها مراتب را فوراً به اطلاع معاون بخش عفونی بیمارستان که دکتر نصرالله مقتدر مژدهی بود، رساندند و او دستور داد که بیمار فوراً در بخش عفونی بستری و مورد معالجه اورژانس قرار بگیرد. این دستور فوری دکتر مقتدر مژدهی بیشتر به آن خاطر بود که به او گفته بودند بیمار مورد نظر «داریوش رفیعی» خواننده مشهور است. خواننده‎‌‎ای که دکتر مژدهی نیز صفحه‎‌‎ها و ترانه‎‌‎هایش را خیلی دوست داشت. دکتر مژدهی (که بعدها وزیر دولت یک ماهه شاپور بختیار شد)، خودش شخصاً به وضع داریوش رفیعی رسیدگی کرد، امّا دیگر کار از کار گذشته بود و مسئولان اتاق داریوش رفیعی ساعاتی بعد اعلام کردند که او در اثر ابتلا به بیماری کزاز درگذشته است و حتی زمانی که دکتر منوچهر اقبال رئیس بخش عفونی بیمارستان یادشده، خود را به بالای سر او رساند، نتوانست برای او کاری کند. بعدها پروین غفاری (ستارة سینمای آن‎‌‎‏ روزگار) که از همراهان داریوش رفیعی در آن روز در آن بیمارستان بود، در کتاب خاطراتش از زحمات دکتر اقبال و مقتدر مژدهی به نیکی یاد کرد و عصر روز یکم بهمن از رادیو اعلام شد که داریوش رفیعی،خواننده ترانه معروف «یاد از آن روزی که بودی زهره یارمن»، در بیمارستان هزار تختخوابی فوت کرد. دوستداران داریوش رفیعی، سرآسیمه خود را به بیمارستان رساندند، ولی دیگر فایده‎‌‎ای نداشت. آنها سوگوارانه و درحالی که ترانه «زهره»ی او را زیرلب می‎‌‎خواندند، تا ساعاتی از شب در حیاط و محوطه آن بیمارستان ماندند و به یادش شمع روشن کردند و ترانة زهرة او را دسته‎‌‎جمعی می‎‌‎خواندند و سپس با توصیة دکتر اقبال (که بیشتر او را به عنوان مدیرعامل شرکت ملی‎‌‎‏ نفت‎‌‎ایران، در آن سال‎‌‎ها می‎‌‎شناسیم)؛ محوطه بیمارستان را ترک کردند. *** خبر مرگ داریوش رفیعی در یکی از پر برف‎‌‎ترین و سخت‎‌‎ترین زمستان‎‌‎های تهران در آن روزگار، یکی از باورنکردنی‎‌‎ترین خبرها هم بود؛ زیرا او فقط ۳۱ سال داشت و تازه به دوران شکوفایی‎‌‎اش در عرصة خوانندگی پاگذاشته بود، گرچه از حدود ۱۰۰ ترانه‎‌‎ای که خوانده بود، فقط دو سه‎‌‎تای آنها ورد زبان‌ها بود، که یکی از آن ترانه‎‌‎ها همین «زهره» بود که ترانه مورد بحث‎‌‎ماست. ترانه‌ای که پس از مرگ او برای بسیاری از هواداران و دوستدارانش شنیدنی‎‌‎تر از گذشته شد و بسیاری از مردم می‎‌‎خواستند بدانند که این «زهره» کیست که داریوش رفیعی این ترانه را برای او خوانده است و در این‎‌‎باره نیز حدس و گمان و شایعات زیادی رواج پیدا کرد. در اینجا متن ترانه «زهره» داریوش رفیعی را که در پشت جلد صفحه‎‌‎اش را ـ که توسط «موزیکال کمپانی تهران» آن روزگار به مدیریت مرحوم نصرالله عشقی نوشته و منتشر شده بود ـ برایتان می‎‌‎آورم. این نسخه از صفحه او اکنون در موزة اسنادملی ایران نگهداری می‎‌‎شود. * علت مرگ داریوش آقای دکتر عباس اسدی که این روزها پزشک و جراح قدیمی بیمارستان آریای تهران است، آن روزها به عنوان دانشجوی رشته پزشکی و در بخش عفونی آن بیمارستان فعالیت داشته است. او تعریف می‎‌‎کند که: «آمدن، بستری شدن و درگذشت او در آن بیمارستان ظرف چند روز رخ داد.» بر اساس نوشته‎‌‎های نشریات آن روزگار، بعد از مرگ داریوش رفیعی، شایعات زیادی درباره علت اصلی مرگ وی بر سر زبان‎‌‎ها افتاد. عده‎‌‎ای می‎‌‎گفتند او دق کرده است و عده‎‌‎ای معتقد بودند که او را چیزخور کرده اند. زیرا شایع بود که در آن زمان، چند زن معروف عرصه هنر از جمله خانم پروین غفاری که در آخرین لحظات عمرش در بیمارستان بالای سرش حضور داشت و نیز خانم پروین خیربخش که بعدها عنوان «فروزان» را در سینما یافت امّا آن روزها هنوز به شهرت خاصی در سینما دست نیافته بود، بر سر داریوش رفیعی مشاجرات لفظی و درگیری‎‌‎های رسانه‎‌‎ای داشته‎‌‎اند و شنیده می‎‌‎شد که داریوش رفیعی در صنف هنرمند و هنر دوست آن روزگار طرفداران (کلمه ناشایست ،فیلتر شده) چاک بی‎‌‎شماری داشته است که هر کدام به نحوی سعی داشتند تا داریوش رفیعی را یار غمگسار خود و یا از آنِ خود قلمداد کنند و داریوش رفیعی نیز واکنشی در قبال این شایعات نشان نمی‎‌‎داد و سرش گرم کار خودش بود.عده‎‌‎ای نیز حکایت دیگری می‎‌‎راندند…. و می‌گفتند که او قربانی حسادت و کینه‎‌‎ورزی دشمنانش شد؛ زیرا محبوبیت او روز به روز در حوزة دوستداران و اهالی موسیقی و هنر زیادتر می‎‌‎شد و خلاصه از این جور شایعات دربارة این خواننده تا مدت‌ها بر سر زبان‎‌‎ها بود. امّا عده‎‌‎ای نیز که با واقعیت زندگی او از نزدیک آشنا بودند،‎‌‎‏ می‎‌‎دانستند که او در اثر مصرف زیاد از حد موادمخدر و در نتیجه ابتلا به بیماری کزاز درگذشته است و در این مورد پس از مدت‌ها جستجو سرانجام آقای دکتر علیرضا یلدا را که در آن هنگام ریاست درمانگاه بخش عفونی بیمارستان هزار تختخوابی را به عهده داشته است(با کمک آقای دکتر اسدی) پیدا کردم. او در این باره می‎‌‎گوید:‏‎‌‎‏ «من در جریان بستری شدن داریوش رفیعی در بخش عفونی بودم و او را در یک اتاق ایزوله نگهداری و پرستاری می‎‌‎کردند و کسی حق ملاقات با او را نداشت،؛ زیرا برای ما و پزشک معالج او یعنی خدا بیامرز دکتر مقتدر مژدهی هم کاملاً واضح بود که او در اثر تزریق موادمخدر آلوده به میکروب کزاز کارش به آنجا کشیده شده بود و متأسفانه دیر هم اقدام شده بود و مدتی بعد از ظهور اولین علائمش که قفل شدن چانه و فک بوده است،‎‌‎‏ او را به بیمارستان رساندند که خیلی دیرشده بود.» دکتر یلدا که در آن روزگار یک پزشک جوان بود و هنوز هم با وجود ۸۴ سال سن(ماشاءالله هزار ماشاءالله) در بخش عفونی همان بیمارستان به مداوای بیماران مشغول است، ادامه می‎‌‎دهد: «آن روزها هنرمندان زیادی به سراغش می‎‌‎آمدند، امّا کسی حق ملاقات با او را نداشت و دکتر عباس اقبال که رئیس دانشگاه تهران و رئیس بخش عفونی بیمارستان هم بود و نیز دکتر مقتدر مژدهی برای نجات او زحمت زیادی کشیدند.» این پزشک امّا اضافه می‎‌‎کند: «در آن روزگار متاسفانه این دست هنرمندان را «مطرب» صدا می‎‌‎زدند و نام مطرب در اذهان عمومی هم با عرض تأسف با عناوین «آلوده» و «معتاد» و این جور تشبیهات مترادف بود که البته بسیاری از آنها به دور از این معضلات بودند و مرگ داریوش رفیعی ضربة کشنده و تکان‎‌‎دهنده‎‌‎ای به عالم هنر در آن روزگار زد. در حالی که او از گرمترین آواها و صدا و اجراهای ترانه‎‌‎های خاطره‎‌‎انگیز در آن روزگار برخوردار بود و ما واقعاً تا مدت‌ها از مشاهدة‎‌‎‏ این صحنة غم‎‌‎انگیز رنج می‎‌‎بردیم.» خاطره‎‌‎ای دیگر در یکی از سایت‎‌‎ها نیز نوشته‎‌‎اند که استاد بدیع‎‌‎زاده نیز از جمله کسانی است که در ساعات آخر زنده ‏‎‌‎بودن داریوش رفیعی به منزل او رفته و در این باره خاطرة کوتاهی را این چنین تعریف کرده است: «از حوادث عجیبی که در عمرم اتفاق افتاد، مربوط به شب پیش از درگذشت داریوش رفیعی است. من به حس ششم و ارتباط فکری یا به قول معروف «تله‎‌‎پاتی» اعتقاد دارم. شبی که او لحظات آخر عمرش را می‎‌‎گذراند و من از او بی‎‌‎خبر بودم، به اتفاق مرتضی خان محجوبی استاد پیانو و لطف‎‌‎الله مجد استاد تار و پرویز یاحقی نوازندة چیره دست ویولن در منزل آقای مهندس «ژ» ـ که از مهندسان بازنشسته راه‎‌‎آهن بود ـ‎‌‎‏ بودیم. شب اوّل بهمن ۱۳۳۷ بود و آن سال تهران زمستان سختی را می‎‌‎گذراند. برف زیادی باریده بود و از شب‎‌‎های یخبندان و سرد به حساب می‎‌‎آمد. جمع ما در منزل دوستمان سرگرم شنیدن پیانو نواختن مرتضی محجوبی بودیم. من ناگهان متوجه شدم که «پرویز» در میان ما نیست. بعد از نیم ساعت، دیدم او بدون آن که وارد اطاق شود، از دَمِ در مرا به بیرون فرا خواند، رفتم و گفتم چه خبر است؟کجا رفتی؟…. او گفت: داریوش دارد می‎‌‎میرد و من نزد او بودم. خودم را به شما رساندم تا چاره‎‌‎ای بیندیشید. گفتم تو از کجا می‎‌‎دانستی و چرا بی‎‌‎خبر رفتی و بیماری‎‌‎اش چیست؟‎‌‎‏ او جواب داد که دلم ناگهان به شور افتاد، به سراغش رفتم. از شدت درد به خود می‎‌‎پیچید، گفتم: پس بگذار مطلب را با صاحبخانه در میان بگذاریم و مهمانی او را به هم نزنیم….» ‏ به روایت بیژن ترقی… او بالاخره به داخل اتاق آمد و موضوع را در میان گذاشتیم و قرار شد که آقای مهندس «ژ» ـ که ما مهمان او بودیم ـ به خواهرزاده‎‌‎اش آقای مهندس ناصر گلسرخی بگوید که با آقای دکتر «ق» مدیرکل بازرسی وزارت بهداری در آن زمان دوستی نزدیکی داشت،خبر بدهد و آنها به ما کمک کنند و من پرویز(یاحقی) با اتومبیل به سوی آنها رفتیم. منزل داریوش رفیعی در کوچه فردوس در تجریش ابتدای جاده قدیم شمیران بود، وقتی به آنجا رسیدیم، دیدیم داریوش زیر کرسی نشسته بود و از شدت دردکمر بی‎‌‎تاب بود و خانم پروین غفاری برای او بی‎‌‎تابی می‎‌‎کرد و سعی داشت تا به او رسیدگی کند و خود را به در و دیوار می‎‌‎زد تا از درد کشیدن داریوش بکاهد. دکتر هم که آمد، بیماری او را «قولنج» تشخیص داد! و نسخه‎‌‎ای نوشت و پرویز به سرعت به دواخانه تجریش رفت و دوا را گرفت و هنگامی که برگشت به من گفت که آقای لاریجانی مدیر دواخانه عدالت که از وضع اعتیاد داریوش خبر دارد، به من گفته است که نکند داریوش کزاز گرفته است؟! در این صورت دکتر باید واکسن ضد کزاز بدهد. آقای دکتر هم که وقتی این مطلب را شنید، ناراحت شد و گفت: من دکترم یا او؟!و ما با خود گفتیم که سرنوشت چه کارها که نمی‎‌‎کند.‌ای کاش ـ برحسب تصادف هم شده ـ آن آقای دکتر «ق» را به همراه خود به دیدن داریوش نمی‎‌‎بردیم؛ زیرا ممکن بود با همه تأخیرها، تزریق واکسن ضدکزاز داریوش را نجات دهد. به هر حال تجویز دکتر را به ناچار پذیرفتیم و به شهر (یعنی تهران) برگشتیم. هنوز هم نمی‎‌‎دانم که چرا پرویز یاحقی آن شب ناگاهان و بی‎‌‎اختیار به فکر رفتن به خانه و عیادت از داریوش رفیعی افتاد و چرا حوادث به این طریق در برابر چشمان ما رخ داد؟ و چرا دکتر آن شب‎‌‎‏ حاضر نشد لحظه‎‌‎ای به پیشنهاد مدیر داروخانه عدالت فکر کند؟ ‏ به هر حال در آخرین شب زندگی داریوش قرار داشتیم و او همچنان از شدت درد بی‎‌‎تاب شده بود، منظره دردناکی بود، ولی ما با آن امکانات آن روزگار چه کار می‎‌‎توانستیم بکنیم؟ تنها وظیفة ما خریدن دارو و تجویزات آقای دکتر «ق» بود. گفته‎‌‎های بیژن ترقی داستان روز مرگ داریوش رفیعی در جایی دیگر از زبان مرحوم بیژن ترقی، ترانه‎‌‎سرای معروف آن روزگار و این روزگار هم به طور دیگری و با اندکی تفاوت نقل شده و او گفته است که: ما نیز منزلمان در شمیران بود و صبح روز دوم بهمن ۱۳۳۷ برف سنگینی باریده بود و ما با اتومبیل خودمان به طور تصادفی از جاده قدیم به سوی شهر(تهران آن روزگار را شهر می‎‌‎گفتند) می‎‌‎آمدیم به ابتدای کوچه فردوس، محل زندگی داریوش رسیدیم، دیدیم او به همراه مادرش و یک زن دیگر(پروین غفاری) مضطرب و منتظر تاکسی یا اتومبیلی هستند. توقف کردیم و از آنها خواستیم سوار شوند که تا شهر برویم، داریوش در حالی که از درد به خود می‎‌‎پیچید، در کنار من نشست و من به درخواست آنها به سوی بیمارستان(هزار تختخوابی) حرکت کردم. همان بیمارستانی که می‌گفتند رئیس بخش عفونی آن دکتر منوچهر اقبال بود.ظاهراً بعد از تجویز آقای دکتر، متوجه شده بود که این درد کزاز است و باید واکسن بزند و می‎‌‎گفتند که پیشنهاد آقای لاریجانی مدیر داروخانه عدالت تجریش مورد توجه دکتر قرار نگرفته بود و بدبختانه در این مملکت هنوز هم قانونی برای تعقیب این گونه دکترها و اشتباهاتی که مرتکب می‎‌‎شوند وجود ندارد. به هر صورت کار از کار گذشته بود و داریوش رفیعی با همان حال وخیم و نزار خود گفت: «بیژن این آخرین باری ا‎‌‎ست که من باریدن برف را تماشا می‎‌‎کنم. دیگر زندگی من به پایان رسیده است.» آخرین پرده‎‌‎ها گویا دلداری دادن هم فایده‎‌‎ای نداشت. به بیمارستان هزار تختخوابی که رسیدیم، آنجا فوراً تشخیص دادند که کزاز است. او را در اتاقی ایزوله بستری کردند. اتاقی که همه پرده‎‌‎هایش سیاه بود و معالجه را روی او آغاز کردند، ولی دیگر سودی نداشت و آن پرده‎‌‎های سیاه، آخرین پرده‎‌‎های زندگی داریوش رفیعی بودند! بخشی ازماجراهای زندگی و مرگ و ترانه‎‌‎های داریوش رفیعی نیز حدود بیست سال بعد از زبان مادرش در یک مصاحبه در یکی از نشریات ابتدای انقلاب به چاپ رسیده است که خیلی خواندنی است، ‏ مصاحبه مادر داریوش رفیعی شایعات راست و دروغ دربارة علت اصلی مرگ داریوش رفیعی تا سالها بعد از مرگ او هنوز ورد زبان‎‌‎ها بود و انگار مردم اهل هنر و هنر دوست به راستی باور نداشتند که خوانندة مورد علاقه‎‌‎شان در اثر بروز یک بیماری جان خود را از دست داده است؛ تا آنکه ۱۳ سال بعد از مرگ او، مادرش بدر السادات رفیعی ـ که دوستان داریوش و هنرمندانی که به منزل او می‎‌‎رفتند، او را بدری خانم صدا می‎‌‎زدند ـ در یک مصاحبه به این شایعات خاتمه داد و علت اصلی مرگ او را همان ابتلا به بیماری کزاز اعلام کرد تا آب پاکی را روی دست همه شایعه سازان بریزد. بانو پروین غفاری،ستاره سرشناس سینمای آن روزگار نیز در دوران قبل از مرگش و در مجموعه‎‌‎ای از خاطراتش که به دست خود گردآوری و چاپ کرده بود، صحبت‎‌‎های مادر او را مورد تأیید قرارداد و این گونه دوستان و دوستداران داریوش رفیعی را برای همیشه متقاعد ساخت که او در اثر تزریق مواد مخدر به خود با سرنگ آلوده به میکروب کزاز، به این بیماری مبتلا شده است. قسمت‎‌‎هایی از مصاحبه مادر داریوش رفیعی را در اینجا می‎‌‎خوانید با ذکر این نکته که مادر داریوش رفیعی نیز در سال ۱۳۵۷ درگذشت و او را در کنار مقبرة داریوش دفن کردند. اینک بخش‎‌‎هایی از صحبت‎‌‎های مادر داریوش رفیعی که در مجلة جوانان سال ۱۳۵۰ به چاپ رسیده است: آخرین نکته ـ «من در پیری و از پا افتادگی و در این سنینی که پایم به زمین مانده است، تنها خاطره درد آلود زندگی‎‌‎ام مرگ داریوش است. ـ عشق و عشق به همه چیز‎‌‎های خوب زندگی، هرگز از زندگی داریوش دور نشد. البته من شب و روز با داریوش نبودم که بدانم او با چه کسانی رفت و آمد دارد، ولی همین قدر که خودش تعریف می‎‌‎کرد، زندگی آرامی نداشت. همه چیز‎‌‎هایی که مردم دربارة عشق‎‌‎های زندگی داریوش می‎‌‎دانند، نیمی از ـ آنچه او به گور برد نیست. هیچکس خاطرات خود را برملا نمی‎‌‎کند، ولی باید قبول داشت که عشق خود هنری زیباست و طبعاً داریوش هم که از هنرمندان مورد توجه بود، گرفتاری‎‌‎ها و خاطرات فراوان داشت و بیشتر آنها را با خود به گور برد. آنچه را که امروز راجع به او می‎‌‎شنویم و می‎‌‎خوانیم، چیزهایی است که افسانه وار برایش ساخته و پرداخته‎‌‎اند و حقیقت زندگی او در بوتة مرگ و خاموشی فرو رفت. ـ اشتباه عظیم زندگی او این بود که فکر می‎‌‎کرد همه دوستان مثل خود او صاف و ساده و بی‎‌‎ریا هستند. همه را دوست می‎‌‎داشت و محبتش را به همه ارزانی می‎‌‎کرد… ـ زمانه او را از بین برد و در خاطرات زمان دفنش کرد. ولی داریوش همیشه بادوستان از زاویه دوستی محض نگاه می‎‌‎کرد. می‎‌‎گویند کسانی هستند که هنرمندان را به اعتیاد می‎‌‎کشند، ولی کجا می‎‌‎شود به‎‌‎دنبال این آدمها گشت؟‏ با این‎‌‎که در زندگی رنج‎‌‎های بی‎‌‎شماری را متحمل شد، فقط یکبار برای ترک اعتیاد بستری شد و باردیگر بستری شدنش سرانجام مرگ را داشت. هیچ وقت مرگ او از خاطرم دور نمی‎‌‎شود. مرگ او بنا به گفته خودش مرگ یک عشق بود. ولی با مرگ او عشق از میان نرفت. همه آنهایی که امروز دلی پر از محبت دارند و قلبی آکنده از عشق به همنوعان خود، برای من داریوش هستند. لحظات قبل از مرگ داریوش ـ و در اینجا باید یادی کنیم از لحظات قبل از مرگ داریوش. بعد از ظهر، داریوش در خانه بود، داشتیم حرف می‎‌‎زدیم. زیاده از حد خوشحال بود و داشتیم گل می‎‌‎گفتیم و گل می‎‌‎شنیدیم. مثل این‎‌‎که احساس کرده بود دارد همه چیز تمام می‎‌‎شود! همه حرف‎‌‎هایش بوی محبت می‎‌‎داد. بوی زندگی. شاید هم یک زندگی جدید. بدون قیل و قال. بدون حرف‎‌‎های نامربوط، بدون گرفتاری‎‌‎های خاص و عشق‎‌‎های نافرجام. ـ راحت تکیه داده بود و حرف می‎‌‎زد. خوشحال شده بودم که داریوش این با محبت‎‌‎ترین آدم زندگی‎‌‎ام راحت و آسوده است. ولی او داشت همه را گول می‎‌‎زد؛ آری گول می‎‌‎زد، حتی خودش را. چرا که ناگهان نشست و به من خیره شد و دستش را پشتش گذاشت. حالت درد شدیدی را در قلبش احساس کرد و در حال فریاد و ناله گفت: تمام شد… خداحافظ. و من یک دفعه وارفتم. این صدا خشکم کرد. آتشم زد. نه، داریوش نباید تمام می‎‌‎شد؛ نباید محو می‎‌‎شد و از بین می‎‌‎رفت. به سرعت و با زحمت، او را به بیمارستان رساندیم. به من گفتند کزاز گرفته. داریوش رفیعی، داریوش من، آدمی که صدایش آتش بر جان‎‌‎ها می‎‌‎زد، کزاز گرفته بود. آن سوزن لعنتی، آن درد کشیدن‎‌‎های بی‎‌‎پایان، حالا به اینجا انجامیده بود؛ چه می‎‌‎شد کرد؟ چه کار باید می‎‌‎کردم؟ من نمی‎‌‎توانم دربارة لحظات مرگ داریوش چیزی بگویم. نمی‎‌‎توانم حرفی بزنم… خاطره درد آلود مرگ داریوش، چیزی نیست که من ‏‎‌‎بتوانم از آن حرف بزنم. این دیگر معلوم است افسانه سرایی نمی‎‌‎خواهد. دربارة مردی که هرگز دستش پیش کسی دراز نشد؛ هرگز خدمت کسی را نخرید و خودش دستیار و دستگیر بود… دیگر چه می‎‌‎توانم بگویم؟»‏ بسیاری از اهل هنر این نکته را متذکر شده‎‌‎اند که اگر می‎‌‎ماند؛ یکی از چهره‎‌‎های ماندگار ایران می‎‌‎شد. چنان که الان هم شده، اما نمی‎‌‎دانم این فرمایش کدام استاد است که: «داریوش رفیعی اگر می‎‌‎ماند، ادیب دوم می‎‌‎شد.» گرچه شخصیت‎‌‎ها نباید تکرار شوند، اما به این جهت این را فرموده‎‌‎اند که ایشان همانند ادیب خوانساری، ساختار آواز را به درستی رعایت می‎‌‎کرد و در ادای صحیح شعر نیز همانند شادروان استاد ادیب بی‎‌‎مانند بود. ‏ ‏ تیترهایی دربارة مرگ داریوش هرکسی در زمان حیات داریوش رفیعی با او رفت و آمد و حشر و نشری داشته است، گوشه‎‌‎هایی از آن را به صورت تیتروار و اشاره‎‌‎وار به یکی از نشریات و مجلات قدیمی آن روزگار ؛یعنی سالهای پایانی دهه ۳۰ و یا ۴۰، گفته است. در این میان، مجله «سپید و سیاه» در آن روزگار، یکی از نشریاتی بود که در چند شماره پیاپی، وقایع مربوط به زندگی و مرگ داریوش رفیعی را پیگیری می‎‌‎کرد. محمدعلی عُرفی‎‌‎نژاد، روزنامه‎‌‎نگار کهنه‎‌‎کاری که این روزها در ۶۵ سالگی نیز گزارشگر روزنامه «گسترش صنعت، معدن، تجارت» یا روزنامه «صمت» است، تهیه و نوشتن این سلسله گزارش‌ها را به عهده داشت و حتی به خاطر شکایت مادر داریوش رفیعی، به دادگاه احضار شد. او را در دفتر روزنامه «صمت» پیدا کردم. او در این باره گفت: مادر داریوش رفیعی در آن روزها از من شاکی بود که چرا نام «پروین غفاری» که آن روزها به خاطر بازی در فیلم «موطلایی شهر ما» از او با همین عنوان یاد می‎‌‎شد، در گزارش‎‌‎هایم آورده‎‌‎ام و می‎‌‎گفت که با چسباندن این وصله، آبروی خانوادگی ما را برده‎‌‎ای و به این خاطر و چند موضوع دیگر که در گزارش‎‌‎هایم بود، به دادگاه احضار شدم؛ که البته با کمک دایی داریوش رفیعی توانستم تبرئه شوم. چون دایی او مرد بسیار لوطی مسلک و منطقی و بامعرفتی بود و از حساسیت مردم نسبت به زندگی و مرگ داریوش رفیعی مطلع بود. یادداشت‎‌‎های عباس فروتن محمدعلی عرفی‎‌‎نژاد در آن سالها با استناد و تکیه به برخی از یادداشت‎‌‎های عباس فروتن روزنامه‎‌‎نگار فعال آن سالها درباره آخرین روزهای زندگی داریوش رفیعی، در یکی از همین گزارش‎‌‎ها آورده است: عباس فروتن درباره داریوش رفیعی در سال ۱۳۳۷ نوشته است که: روحی داشت که با هر ناله‎‌‎ای زخم برمی‎‌‎داشت، او هنرمند بود ولی خودش را تخدیر می‎‌‎کرد. او همچنین به نقل از عباس فروتن،خاطره‎‌‎ای را تعریف کرده و نوشته است که عباس فروتن تقریباًً آخرین نویسنده و روزنامه‎‌‎نگاری بوده است که قبل از مرگ داریوش رفیعی، او را دیده و در این باره می‎‌‎گوید: تصادف کارهای عجیبی می‎‌‎کند. درست هفته قبل از مرگ داریوش، یکشنبه شبی بود که به مناسبتی شام را مهمان داریوش و مادرش بودم. او را بعد از مدت‌ها می‎‌‎دیدم، خیلی پژمرده و شکسته شده بود. منزل آنها در کوچه فردوس، نرسیده به میدان تجریش بود، با دیدن او خیلی متأثر شدم؛ چون می‎‌‎دیدم جوانی که تا دیروز شمع هر محفلی بود، مثل پیرمرد از دنیا گذشته و وارسته‎‌‎ای کنج خانه نشسته و در را به روی اغیار بسته و از آن همه شور و عشق و علاقه که به پایش می‎‌‎ریختند و از آن همه یار که یک دقیقه تنهایش نمی‎‌‎گذاشتند؛ هیچ کس دور و برش نبود و فقط مادر دلسوخته و بلاکشیده‎‌‎اش برای او مانده بود که با چشم‎‌‎های نگران و مضطرب، مراقب حال او بود. داریوش جلوی پنجره اتاقی که رو به حیاط پر از برف آنها باز می‎‌‎شد، کنار لحاف کرسی گرم و نرمی نشسته بود. طرف دیگر کرسی هم مادر او نشسته بود و من هم رفتم طرف دیگر نشستم، حس می‎‌‎کردم که داریوش از دیدار من شاد و شنگول است، چون ما از بچگی همدیگر را می‎‌‎شناختیم و این دیدار، خاطرات گذشته را در او بیدار می‎‌‎کرد. داریوش پس از رفتن در شور و حال خودش، این چند بیت را از رهی معیری در مایه سه‎‌‎گاه برایم خواند: کی‎‌‎ام من؟ آرزو گم کرده‎‌‎ای، تنها و سرگردان نه امیدی، نه آرامی، نه همدردی، نه همراهی نیابد محفلم گرمی، نه از شمعی، نه از جمعی ندارد خاطرم الفت، نه با مهری، نه با ماهی به دیدار اجل باشد، اگر شادان شوم روزی به بخت واژگون باشد، اگر خندان شوم گاهی *** این شعر را چنان با سوز و حال می‎‌‎خواند که بی‎‌‎اختیار، چشم هر سه نفرمان از اشک پر شد، گفتم: شعر خوبی‎‌‎‏ است، صفحه کاغذی بده تا آن را یادداشت کنم، داریوش دستش را دراز کرد و از طاقچه بالای سرش که سر صفحه آن چاپی و به نام شوهرخواهرش بود، به دستم داد و با تأنی آن شعر را خواند و من یادداشت کردم و بعد گفت: البته شعر جالبی است، امّا شنیدن آن از زبان من وصف حال مناسبی است. به هر حال آن شب تا بعد از نیمه شب، من در منزل داریوش زیر کرسی نشسته بودم و حرف می‎‌‎زدیم. وقتی می‎‌‎خواستم خداحافظی کنم، از مادرش خواستم تا چهارشنبه شب شام مهمان من باشند. قبول کردند و قرار شد من با ماشین خودم دنبال آنها بروم. با این قرار، خداحافظی کردیم و برای این که چهارشنبه شب آنها تنها نباشند، چند تا از خواهر و برادرهایم را هم دعوت کردم. روز چهارشنبه طبق قراری که گذاشته بودیم، از رادیو یکسره به شمیران رفتم، ولی وقتی وارد کوچه آنها شدم، دیدم مادر داریوش با همان لباس منزل، توی کوچه جلوی در منزلشان قدم می‎‌‎زند. پیاده شدم و سراغ داریوش را گرفتم، با همان لهجه کرمانی گفت: «عصری بیرون رفته و هنوز نیامده». گفتم: وقتی بیرون می‎‌‎رفت، یادش بود که باید امشب به منزل ما بیاید؟ گفت:‌ها… بله؛ امّا شما منتظر نشوید، بروید، وقتی آمد ما خودمان می‎‌‎آییم. من به خانه برگشتم، امّا هرچه انتظار کشیدم، خبری نشد. ساعت ۱۲ شب هم مهمان‌ها رفتند و من هم خوابیدم، فردا صبح زود هنوز هوا تاریک بود و من هنوز خواب بودم که بیدارم کردند و گفتند: «آقایی به نام منوچهر آمده با شما کار داره»‏ تعجب کردم. با خودم گفتم منوچهر کیست؟ این وقت صبح! به هر حال وقتی در را باز کردیم، دیدم منوچهر همایون‎‌‎پور است که با لباس خانه آمده به منزل ما و همین که چشمش به من افتاد، زد زیر گریه و گفت: داریوش حالش خراب است و امیدی هم به بهبودش نیست… ‏ این روزنامه‎‌‎نگار که در سال ۱۳۵۳ وقایع مربوط به داریوش رفیعی را در چند شماره پیاپی به صورت گزارش‎‌‎هایی جذاب و خواندنی تهیه و در مجله سپید و سیاه آن روزگار منتشر کرده، در این‎‌‎باره نوشته است: «داریوش رفیعی، همان طور که خوانندة محبوبی بود، هنرمند مظلوم و بی‎‌‎پناهی هم بود. گرچه می‎‌‎گویند که پدرش نمایندة مردم بم در مجلس شورای ملی آن روزگار بود، اما این هنرمند در زندگی کوتاه خود رنج‎‌‎ها و مصیبت‎‌‎های زیادی را تحمل کرد. او در سال ۱۳۰۶ در شهر بم به دنیا آمده بود و از ۱۹سالگی خوانندگی را در رادیو شروع کرده بود. هنر او از درد و تأملات روحی‎‌‎اش مایه می‎‌‎گرفت، او ردیف‎‌‎های موسیقی ایران را از خوانندگان قدیمی کشورمان از جمله استاد بدیع‎‌‎زاده آموخته بود و اصلاًً توسط خود بدیع‎‌‎زاده به رادیو راه یافت.» عرفی‎‌‎نژاد همچنین درباره این خواننده دهه ۳۰ می‎‌‎گوید: «در سالهای ابتدایی که او از بم به تهران کوچ کرده بود، کسی او را چندان نمی‎‌‎شناخت، اما از سال ۱۳۲۷ تا ۱۳۲۹ که بعضی شب‌ها در رادیو آواز می‎‌‎خواند، مردم به تدریج با نام داریوش رفیعی آشنا شدند. پدرش لطفعی‎‌‎خان رفیعی در دورة ۱۴ مجلس شورای ملی نماینده مردم بم بود، ولی او به موقعیت پدرش چندان اتکاء نداشت». او در ادامه می‌گوید «حدود ۲۳ سال داشت که تقریباً به شهرت رسید، ولی از زمانی که به آواز خوانی روی آورد. دیگر به دبیرستان دارایی تهران نرفت و ترک تحصیل کرد. او جوانی علاقه مند به مردم و با سخاوت بود و در تحقیقاتی که از دوستان و آشنایش داشتم، به من گفتند که او آن قدر مهربان و دلسوز بود که استاد بدیع‎‌‎زاده گفته بودکه: به علت داشتن این خصلت و جوانمردی‎‌‎هایش او را عضوی از خانواده خودم می‎‌‎دانم و نیز برخی از دوستانش می‎‌‎گفتند که او اغلب شب‌ها و روزها را در منزل استاد بدیع‎‌‎زاده به تمرین آواز و قطعات می‎‌‎پرداخت.» نوشته‎‌‎های نواب صفا استاد اسماعیل نواب صفا، شاعر و ترانه‎‌‎سرای مشهور دهه‎‌‎های ۲۰، ۳۰، ۴۰ و ۵۰ کشورمان نیز در کتاب «قصه شمع» که در برگیرنده بخش‎‌‎هایی از خاطرات اوست، نکات جالبی را دربارة داریوش رفیعی شرح داده و آورده و نوشته است: «پر از شور و شوق جوانی بود، قلبی به روشنی آفتاب داشت، وجودش سرشار از احساس بود، قامتی رسا و متناسب داشت، چهره‎‌‎ا‎‌‎ش مصداق سبزة کشمیر بود و صدای او دلهای زیادی را به زنجیر عشق‎‌‎اش کشیده بود با لهجة غلیظ و شیرین کرمانی سخن می‎‌‎گفت و صداقت و پاکی در کلامش تبلور داشت.» استاد اسماعیل نواب همچنین نوشته است: «پدر داریوش رفیعی، بعد از دورة چهاردهم دیگر کاندیدای نمایندگی مجلس نشد و تا آنجا که به یاد دارم، مدت کوتاهی بعد از دورة چهاردهم درگذشت و ظاهراًً ثروت نسبتاً درخور توجهی از خود باقی گذاشته بود.» مادر داریوش، بانوی بزرگوار و متشخصی بود، ۳ پسر داشت که از میان آنها به داریوش بیشتر از همه علاقه مند بود. او محیط آلوده تهران را در آن روزگار نمی‎‌‎شناخت و مسلماً نمی‎‌‎دانست که فرزندش روزی در خوانندگی به شهرت می‎‌‎رسد و نمی‎‌‎دانست که این شهرت برای عزیزترین فرزندش چه ارمغانی خواهد آورد!. با خصوصیاتی که داریوش داشت زنان و دختران زیادی به دور او پرسه می‎‌‎زدند، ولی او محیط خود را به خوبی نمی‎‌‎شناخت و صداقت و پاکی مردم بم را به تهران مخوف آن روزگار آورده بود و نمی‎‌‎دانست تهران چه صیدگاهی و صیادان چیره دست و نابکار چگونه به روی هر صید بی‎‌‎گناه و ناآگاهی آغوش می‎‌‎گشایند! بنا به نوشتة استاد نواب صفا، کم کم پای داریوش به مهمانی‎‌‎های شبانه باز شد، ناگهان سر از محافل رندان در آورد و دیری نگذشت که زندانی فریبکاران و آدمی رویان دیو سیرت شد ‌ای بسا ابلیس آدم رو که هست ‏ پس به هر دستی نباید داد دست او روزی به خود آمد که نصیحت همة عالم به گوش او باد بود و دیگر تذکر خیرخواهان که در رأس آنها مادر شریف و بزرگوارش قرار داشت، در او تأثیری نگذاشت، ابتدا اعتیاد به الکل و سپس ابتلا به مواد مخدر، او را در خود غرق ساخت. البته دوستان و آشنایان داریوش رفیعی از این دست خاطرات درباره او زیاد گفته‌اند که از نقل بقیة آنها صرفنظر می‌کنیم و تا اینجا فقط مجال آن شد که دربارة چگونگی زیستن و مرگ دلخراش داریوش رفیعی، این خوانندة نام آور و خاطره انگیز با شما صحبت کنم، امّا این که او به چه سبک و سیاقی می‎‌‎خواند و ترانه «زهره» برچه اساسی ساخته شد، مطلبی است که باید آن را از زبان «پرویز خطیبی» نویسنده و طنز‎‌‎پرداز موفق رادیو ومطبوعات در دهه‎‌‎های ۴۰،۳۰ و ۵۰ بخوانید. او در کتاب «خاطرات هنرمندان» به قلم خودش دربارة داریوش رفیعی و به نقل از مرحوم بدیع‎‌‎زاده نوشته است: «داریوش به خواندن اشعار محلی رغبت زیادی نشان می‎‌‎داد. صدایش گرفتگی و شور و حال مخصوصی داشت که ناشی از حالات درونی او بود. به طور کلی صدایش شبیه هیچ‎‌‎یک از خوانندگان عصر نبود.» در آواز تحریرهایش کم بود. گلویش عقده‎‌‎های درونی‎‌‎اش را به صدای پرکشش و پر جذبه‎‌‎اش منتقل ساخته بود. در ارکسترها غالباً ضرب را خودش می‎‌‎گرفت؛ بنابراین ضرب‎‌‎شناسی‎‌‎اش که شرط اول تصنیف خوانی و به خصوص ضربی خواندن است، خوب بود. البته بعضی از تصنیف خوان‎‌‎های آن دوره، در ضرب‎‌‎شناسی بسیار ضعیف بودند و هنگام خواندن تصنیف، آهنگ را از ضرب می‎‌‎انداختند؛ اما باهوش‎‌‎ترین خواننده ضرب‎‌‎شناس آن سال‎‌‌‎ها بانو پوران بود که سرعت فراگیری اش از همه قوی‎‌‎تر بود و بعضی از خواننده‎‌‌‎ها ساعت‎‌‌‎ها ارکستر را برای اجرای یک تصنیف معطل و خسته می‎‌‎کردند و البته بین خوانندگان مرد کمتر این حالت دیده می‎‌‎شد. داریوش از وجود آهنگسازان خوب بهره‎‌‎‏ نداشت، اجل هم به او فرصت نداد که در سال‎‌‎های بعد از وجود آهنگسازان برجسته سود جوید. بنابراین، بیشتر معروفیتش به خاطر اجرای چند آهنگ محلی بود؛ مانند «رختخواب مرا مستانه بینداز» که یک آهنگ محلی شیرازی است. و حالا از شعر زهره: یاد از روزی که بودی زهره یار من دور از چشم رقیبان در کنار من حالیا خالیست جایت،‌ای نگار من در شام تار من، آخر کجایی زهره؟ یادداری زهره آن روزی‎‌‎که در صحرا دست اندر دست هم گردش کنان تنها راه می‎‌‎رفتیم ما در بین شقایق‎‌‌‎ها ‏ بود عالم ما را، لطف و صفایی زهره زهرة عاشورایی گفتیم که تصنیف زهره از معروفترین اجراهای اوست، اما شعر و آهنگ آن را چه کسی ساخته؟ مدعی اصلی «جهانگیر تفضلی» است ولی گویا این چنین نیست و به گفته بدیع‎‌‎زاده در حقیقت شاعر اثر «مهدی رئیسی» است که آن را بر روی یک آهنگ تعزیه برای عزاداری امام حسین(ع) ساخته است. برای اثبات هم این ابیات را با ترانه «زهره» مقایسه کنید و سپس آن را با آهنگ زهره زمزمه کنید. خودتان متوجه خواهید شد. تعزیه:‏‎‌‎ روز عاشورا حسین آن شاه مظلومان این‎‌‎چنین می‎‌‎گفت با آن قوم بی‎‌‎ایمان: از پی اتمام حجت با لب عطشان کای لشکر شیطان، از تشنه کامی افغان گرچه در زعم شما من خود گنهکارم قتل من واجب بود لازم شد آزارم شیرخواره کودکی در خیمه‎‌‌‎ها دارم از بهرش افکارم، از گریه او نالان استاد بدیع‎‌‎زاده در ادامه می‎‌‎گوید: «یادآور می‎‌‎شوم که این شعر و آهنگ را پیش از این‎‌‎که رفیعی بخواند، شادروان حسین قوامی چندین‎‌‎بار در برنامه‎‌‎‏ رادیو ارتش یا ارکستر مجید وفادار اجرا کرده بود.» مردانگی‎‌‎های داریوش می‎‌‎گویند شخصیت اخلاقی داریوش رفیعی در سال‎‌‎های قبل و بعد از شهرتش، به ویژه بعد از شهرتی که پس از خواندن ترانة «زهره» کسب کرد، تفاوت چندانی نداشت. پرویز خطیبی برای این مطلب به شرح خاطره‎‌‎ای در ارتباط با روح حساس و وجود متلاطم و ناآرام داریوش رفیعی نوشته است. «… حدود ساعت ۱۰ شب، من در دفتر روزنامه‎‌‎ام مشغول کار بودم،‎‌‎برف سنگینی می‎‌‌‎بارید، ناگهان حس کردم که کسی،‎‌‎به شیشه پنجره می‎‌‎زند. پشت پنجره که مشرف به خیابان بود، داریوش را دیدم سر و پابرهنه، بدون کت و شلوار و کفش، با عجله در را به رویش باز کردم. انگار که مست بود.روی یک صندلی افتاد. صورت و سر و بدنش خیس بود و جوراب‎‌‎هایش گل‎‌‎آلود شده بود. پرسیدم: «این چه وضعی است؟» گفت: «همین‎‌‎جا، سر میدان فردوسی یک آدم مستحق را دیدم که لخت و عور بود و از سرما می‎‌‎لرزید؛‎‌‎من هم کت و پالتو و کفشم را به او بخشیدم.» فوراً از توی کمد خودم برایش پیراهن و شلوار و جوراب آوردم و حرارت بخاری را بیشتر کردم تا بلکه زودتر بدنش خشک شود.» وقتی کمی گرم شد، شروع به خواندن ترانة «زهره» کرد و کمی چشمانش گریه‎‌‎آلود شد و در بند دوم زمزمه‎‌‎هایش «زهره» را با همان شعر عاشورایی زمزمه کرد. ‏ حکایت زنی به نام «زهره» «اکبر لقا» ملقب به «اکبر جقه»، یکی از خوانندگان پیشکسوت موسیقی اصفهان که سابقه همکاری با استادانی چون فرامرز پایور و جلیل شهناز را نیز در کارنامة خود داشت، دربارة ترانه «زهره» گفته است: «من هیچ وقت نفهمیدم راز زهره چیست، ولی هر وقت که در تنهایی داریوش رفیعی بودم و از او خواستم زهره را برای من بخواند، می‎‌‎خواند و اشکش سرازیر می‎‌‎شد. چند بار از او پرسیدم این «زهره» کیست که این‎‌‎گونه تو را به زانو درآورده، آن هم تویی که این همه خواهان و خاطرخواه‎‌‎‏ داری؟ داریوش فقط نگاهی می‎‌‎کرد و می‎‌‎گفت: بگذریم اکبر… و بعد به نقطه‎‌‎ای خیره می‎‌‎شد…» اکبر لقا که ۱۵ مرداد سال ۹۱ بر اثر بیماری سرطان حنجره در منزلش در اصفهان درگذشت، از جمله دوستان صمیمی داریوش رفیعی و کارمند شهرداری اصفهان بود که سال ۱۳۷۰ بازنشست شد و ترانه‎‌‎ها و آوازهای او همزمان با صدای داریوش رفیعی در اوایل دهة ۳۰ از رادیو ایران پخش می‎‌‎شد و به همین دلیل به «بلبل اصفهان» شهرت یافته بود و می‎‌‎گفت: «ما مردیم و نفهمیدیم «زهره» داریوش رفیعی کی بود؟!» «صمد پیوند» خوانندة شیرازی که همزمان با اوج گرفتن شهرت داریوش رفیعی در شیراز در سال ۱۳۳۰ با خواندن ترانه‎‌‎ای به نام «دلم گرفته» از ساخته‎‌‎های یک آهنگساز محلی به نام ایرج رحیم‎‌‎پور به یک شهرت نسبی محلی رسیده بود، از دوستان و دوستداران داریوش رفیعی در آن سالها بود. او که روز دوازدهم اردیبهشت سال ۸۹ در منزل مسکونی‎‌‎اش در تقاطع خیابان آزادی ـ بهبودی تهران درگذشت؛ در یکی از مصاحبه‎‌‎هایش در دهة ۴۰ ردپایی از «زهره» را به خبرنگار نشریه «تهران‎‌‎مصور» در آن روزها داده و گفته بود: «به نظرم می‎‌‎آید که زهره همان دختری است (زنی‎‌‎‏ است) که در شیراز داریوش به او دل باخت، ولی هرگز به او دست نیافت و هر چه هم تلاش کرد، نتوانست در سفرهای ۱۳۳۰ به بعدش به شیراز، او را ملاقات یا پیدا کند و فقط گویا یکی دو بار با او ملاقات کرده بود و بعد از مدتی از مرگ او خبردار شده است.» استاد غلامعلی باشوکی، نوازندة چیره‎‌‎دست و یولنسل نیز از کسانی بود که با روحیات خصوصی داریوش رفیعی آشنا بود و در پاسخ این سؤال خبرنگار که از «زهره» چه می‎‌‎دانید؟ گفته است: هیچ چیز نمی‎‌‎دانم، زیرا این سؤالی بود که هر کس از داریوش رفیعی می‎‌‎پرسید، پاسخی نمی‎‌‎گرفت و اصولاً داریوش رفیعی بعضی وقت‎‌‎ها از این سؤال کلافه و ناراحت هم می‎‌‎شد و با عصبانیت می‎‌‎گفت: «بابا جون، این اسم یه دختره… اسم یه زنه… اصلاً اسم یه سیاره است؛ مگه ما حق نداریم راجع به یک سیاره ترانه بخوانیم؟» و بدین وصف، داریوش رفیعی تا آخرین لحظة زندگی خود حاضر نمی‎‌‎شود راز ترانه «زهرة» خود را فاش کند تا آن که در آخرین دقایقی که او را از منزلش به سوی بیمارستان هزارتختخوابی منتقل می‎‌‎کنند، در گوش پروین غفاری که در واپسین روزهای بیماری‎‌‎اش در کنارش بود و از او پرستاری می‎‌‎کرد گفت: اگر بعد از مرگم زنی به نام «زهره» سراغم را گرفت، به او بگویید داریوش را حلال کند! پروین غفاری که در جریان تمام دوستداران و هواداران او و نوع ارتباط آنها با داریوش قرار داشت، این بار غافلگیر می‎‌‎شود و از او می‎‌‎پرسد: «زهره» دیگر کیست؟… و داریوش با همان حال زار به او می‎‌‎گوید، زهره… همان زهره‌ای که عشقش مرا به این روز انداخت!… پروین غفاری توضیح بیشتری از او می‎‌‎خواهد، اما گویا درد ناشی از بیماری کزاز به داریوش اجازة حرف زدن نمی‎‌‎دهد. پروین باز هم از او می‎‌‎خواهد بگوید «زهره» کیست و موضوع چیست؟ اما داریوش رفیعی با ایما و اشاره به او می‎‌‎فهماند که او زنی‎‌‎‏ است در شیراز که دوستش می‎‌‎داشته و به او گفته‎‌‎اندکه مرده است؛ ولی من باور ندارم او مرده باشد. او زنده است و اگر سراغ مرا گرفت، به او بگویید تا آخرین لحظة عمرم منتظرت بودم… منتظرت بودم… و درد بیشتر امان نمی‎‌‎دهد که حرفی در این باره بزند. بعد از مرگ داریوش رفیعی، خانم پروین غفاری مدت‌ها منتظر می‎‌‎ماند و به مادر داریوش رفیعی سفارش می‎‌‎کند که اگر سر و کله زنی به نام زهره پیدا شد، با تلفن منزل او تماس بگیرد. چهار سال بعد از مرگ داریوش رفیعی، زنی به منزل پروین غفاری زنگ می‎‌‎زند و خود را «زهره» معرفی می‎‌‎کند و از او می‎‌‎خواهد بداند که داریوش برای او چه باقی گذاشته است؟ پروین غفاری به او می‎‌‎گوید که در آخرین دقایق زندگی‎‌‎اش سفارش کرد به شما بگویم که تا آخرین لحظة عمرم منتظرت بودم و حلالش کنید. پروین غفاری که در کتاب خاطرات خود به بخشی از حوادث زندگی داریوش رفیعی اشاره کرده است، اما در این مورد هیچ ننوشته است و فقط خاطراتی از او توسط یکی از بستگانش به گزارشگر بخش فارسی رادیو بی‎‌‎بی‎‌‎سی گفته شده است. کسی که خاطرات جسته گریخته‎‌‎ای از روابط پروین غفاری و علاقه‎‌‎اش به داریوش رفیعی در اختیار بخش فارسی رادیو بی‎‌‎بی‎‌‎سی گذاشته، یادآور شده است که خانم غفاری به او گفته است: بعد از گریه‎‌‎های بی‎‌‎امان آن زن از پشت تلفن که خود را زهره معرفی کرد؛ از آن پس متوجه شدم که داریوش رفیعی در سوز و گداز چه عشقی بوده است و چرا به هیچ زن و دختری روی خوش نشان نمی‎‌‎داد و با آنان دعوا و بدرفتاری می‎‌‎کرد. او آتشی در سینة خود پنهان داشته است.
  7. دانستی های عجیب و غریب جهان

    دانستنی هایی باورنکردنی از همه چیز و همه جا 1- قبل از سال 1941 اثر انگشت به عنوان مدرک در دادگاه پذیرفته نمی‌شد. 2- در آمریکا میزان فولاد استفاده شده در تهیه تشتک در بطری‌های نوشابه بیشتر از فولاد بکار رفته در تهیه بدنه اتومبیل هاست. 3- یک تانکر بزرگ که کاملا پر باشد و در حال حرکت با سرعت عادی باشد، حداقل به بیست دقیقه زمان برای متوقف شدن احتیاج دارد. 4- بطور متوسط یک انسان در طول زندگی خود در حدود 44 پوند گرد و خاک را تنفس می‌کند. 5- در هر سه دقیقه یک انسان روی کره زمین اعلام می کند که بشقاب پرنده دیده است. 6- در ایالت میشیگان زنان بدون اجازه شوهران خود نمی‌توانند موهایشان را کوتاه کنند. 7- تنها 55 درصد مردم آمریکا می‌دانند که خورشید یک ستاره است. 8- فندک قبل از کبریت اختراع شده است. 9- در طراحی خانه بیل گیتس از کامپیوترهای مکینتاش استفاده شده است. (سیستم عامل مکینتاش رقیب ویندوز مایکروسافت است) 10- در هر روز تقریبا نیمی از جمعیت آمریکا در حال رژیم گرفتن هستند. 11- یک هواپیمای کوچک می‌تواند به صورت معکوس و به عقب نیز پرواز کند. 12- بیش از 50 درصد مردم جهان تا به حال نه با کسی از طریق تلفن حرف زده اند و نه کسی به آنها زنگ زده است. 13- یکی از مواد تشکیل دهنده دینامیت بادام زمینی است. 14- پارچه کتان در زمان خیس بودن، سخت‌تر و مقاوم‌تر است. 15- پیژامه در هندوستان به عنوان یک لباس پوشیدنی مرسوم در بیرون از خانه شناخته می‌شود. 16- یک کوسه از طریق شنیدن ضربان قلب، طعمه خود (ماهی) را پیدا می کند. 17- ماهی قزل آلا می‌تواند پرش‌هایی به ارتفاع حدود 2متر داشته باشد. 18-در ایالت اوهایو دادن بسته شیرینی با وزن بیش از 50 پوند به کسی غیر قانونی و جرم محسوب می‌شود. 19- اگر فردی به جای حرکت در پیاده رو در یک مسیر سخت و کثیف حرکت کند، 7درصد بیشتر کالری می‌سوزاند. 20- گفته می‌شود که باغبانی بهترین کار برای سالم نگه داشتن سلامتی استخوان هاست. 21- نوعی ماهی به نام آبنوس در گلوی خود دندان در می‌آورند. 22- فندق برزیلی پیش از نامیده شدن کشور برزیل به نام «برزیل» به این نام خوانده می‌شده است. 23- یک لامپ 75 وات بیشتر از سه لامپ 25 وات نور تولید می‌کند. 24-سوسکها سریعترین جانوران 6 پا می باشند. با سرعت یک متر در ثانیه. 25-خرگوشها و طوطی ها بدون نیاز به چرخاندن سر خود قادرند پشت سر خود را ببینند. 26-کرگدنها قادرند سریعتر از انسانها بدوند. 27-هیچ پنگوئنی در قطب شمال وجود ندارد. 28-مادر و همسر گراهام بل مخترع تلفن هر دو ناشنوا بوده اند. 29-کانادا یک واژه هندی به معنی "روستای بزرگ" است. 30-10 درصد وزن بدن انسان (بدون آب) را باکتریها تشکیل می دهند. 31-11 درصد جمعیت جهان را چپ دستان تشکیل می دهند. 32-از هر 10 نفر، یک نفر در سراسر جهان در جزیره زندگی می کند. 98-33 درصد وزن آب از اکسیژن تشکیل یافته است. 34-یک اسب در طول یک سال 7 برابر وزن بدن خود غذا مصرف می کند. 35-رشد دندانهای سگ آبی هیچگاه متوقف نمی گردد. 36-قلب والها تنها 9 بار در دقیقه می تپد. 37-چیتا قادر است در حداکثر سرعت خود گامهایی به طول 8 متر بر دارد. 38-شامپانزه ها قادرند مقابل آینه چهره خود را تشخیص دهند اما میمونها نمی توانند. 39-عمر سنجاقکها تنها 24 ساعت می باشد. 40-مدت زمان گردش سیاره عطارد به دور خود دو برابر مدت زمان گردش آن بدور خورشید است. 41-روشنایی قرص کامل ماه 9 برابر هلال ماه می باشد. 42-یک خرس بالغ قادر است با سرعت یک اسب بدود. 43-قلب یک جوجه تیغی در حالت عادی 190 بار در دقیقه می زند که در دوران خواب زمستانی به 20 بار در دقیقه کاهش می یابد. منبع:تکناز
  8. آموزش نویسندگی

    بسم الله الرحمن الرحیم سلام لازم دونستم مقداری از تجربه های کوچولومو که طی این چند سالی که نوشتم رو در اختیار شما عزیزان قرار بدم سعی میکنم هفته ایی دو تا از اینا رو براتون بزارم تا بیشتر با قوانین ورود به دنیای نویسندگی اشنا شین خودم شاید در بدو ورود به این عرصه هیچ کلاس اموزشی نرفتم و از تجربه های دیگران استفاده نکردم اما الان کلی تجربه کسب کردم تو این چند سال شاید به دردتون بخوره بخش 1... ایده : روزی که تصمیم گرفتین رمان بنویسین چند تا رمان همزمان با هم ننویسین برام اتفاق افتاده که می گم ! اول بیاین ایده هایی که تو ذهنتون جرقه میزنه رو توی یک برگه بنویسین بعد یکی یکی شروع کنین به نونوار کردن ایده اتون بیاین براش شخصیت انتخاب کنین اسم انتخاب کنین و...اگه همزمان چند تا رمان بنویسین ممکنه بعدا تمام اتفاقایی که قرار بوده تایپ کنین به کل از ذهنتون بره! یه موردایی هست که باید بهتون بگم و حس می کنم جاش خیلی خالیه بین کتابای مجازی! خیلی مواقع ویراستاری رمانایی زیر دستم اومده که حین خوندنش واقعا دلم می خواست ویرایششون نکنم و کنار بزارمشون یه نوشته هایی هست که دیدم باعث میشه متن به نظر لوس بیاد و شاید به ظاهر بی اهمیت باشه ولی خیلی اوقات خواننده رو کسل می کنه! 1. کش دادن بی موردِ کلمات مثلا: - جــــــیـــــــــــــــــــــــــغ - نمیــــــــــــخوام خیلی خوبه که به جای این کش دادن ها از شکل صحیح کلمات استفاده کنیم 2.لوس حرف زدن گوینده ی متن! مثل: - عجیجم به جای عزیزم - خوفی به جای خوبی! این گونه حرف زدن از اهمیت اثر هنری کم میکنه ! چه خوبه که کلمات فارسی رو به شیوه ی صحیح ادا کنیم 3.استفاده از کلمات زشت و رکیک! 4. موضوع های تکراری ! جالبه این رمانای عاشقانه ی فانتزی ذهن بعضیا ! شده سوژه ی اثری هنری ذهن یک دختر 16 ساله !! الان خیلیا دوست دارن رمانای هم خونه ایی بخونن ! دوست دارن پورن بخونن! ببخشید که میگم اما...! کسایی که پورن نویس و تکراری نویس هستن اسم خودشونو نزارن نویسنده البته بگم برای شروع بد نیست همون تکراری رو بنویسیم اما خدایی به قول این جوونای مجازی یکم خز شده و نمی شه دیگه روش حساب کرد... برین دنبال ایده های جدید تر ایده های باز تر ایده های فرهنگی تر! اینا یک مطالب کلی بود انشالله جزئی ترش دفعه های بعدی! ادامه اشو به زودی می فرستم شمام هر تجربه ایی دارین بنویسین
  9. تولدت مبارکMiladAmini

    بایت تاخیر عذر خواهم تبریک
  10. تولد اعضای انجمن رمان دونی

    26 تیر کادو از همین آیفون ها هم بدین قبوله
  11. با شنیدن واژه نفر قبل یاد چی می افتید؟

    لغت نامه معین بازی
  12. بازی انتخاب اجباری!

    تحصیل(عشقو دارم ولی تحصیل...) قلک یا حساب بانکی؟
  13. "بلاک کردن" در دنیای مجازی

    واقعا قبول دارم... من خودم شده بارها داشتم با شخصی حرف میزدم حالا یا درباره کار یا دوستانم بلافاصله بلاکم کردن به نظرم دور از شخصیته!!! من تا حالا کسیو بلاک نکردم
  14. اتمام تایپ رمانت رو تبریک می گم

    1. ZOHRE ZARE

      ZOHRE ZARE

      ممنونم عزیزه دلم:8:

    2. افرا

      افرا

      تبریک میگم . قلمت سبز:8:

    3. ZOHRE ZARE

      ZOHRE ZARE

      ممنونم افراجانم:5:همچنین:aaj:

  15. تبلیغات رمان

    خوشحال میشم رمانمو مطالعه کنین نام رمان : روزای سخت نویسنده: زهره زارع ژانر: درام اجتماعی خلاصه داستان: گلسا یکی از بچه های کار هستش که روزای سختی رو داره میگذرونه... پدر و مادرشو تو کودکی گم کرده و با کوکب نامادریش زندگی میکنه پس از مدتها ناجیش یعنی برادرش اونو پیداش میکنه اما گلسا باز هم در گیر و دار روزهای سختشه... http://forum.romandooni.ir/index.php?/topic/148-روزای-سخت-زهره-زارع-کاربر-انجمن-رماندونی/
×